تبليغاتX
.

.

عشق چیست؟؟؟

 

ای که میپرسی نشان عشق چیست       عشق چیزی جــــز ظهور مهر نیست

عشق یعنی مهر بی چون و چــــرا      عشق یعنی کــــــوشش بی انتـــــــــها

عشق یعنی دل تپیدن بهر دوســــت      عشق یعنی جان مـــن قربان اوســــت

عشق یعنی عاشق بی زحمـــــــتی       عشق یعنـــی بوسه ی بی منــــــــــتی

عشق یعنی دشت گــــل کاری شده       در کویری چشمه یی جازی شـــــــده

عشق یعنی گل به جای خـــار باش      پــــل به جــــای ایــن همـه دیوار باش

عشق یعنی خدمت بی مــــنــتـــــی      عشق یعنی بوسه یـــی بی شــــــهوتی

عشق یعنی ظاهر باطـــن نــــــــما       باطن آگـــنده از نـــــــــــــور خــــــدا

عشق یعنی مردنی در زنده گــــی       عــشق یعنــی بنـده یــی را بنـده گـــی

عشق یعنی دل به دریـا دادن است        عشق در خون غوطه ور افتادن است

عشق یعنی زنده گـــی ی جـاودان         عــشق یعنی دل بریدن زین جهــــــان

عشق یعنی یــاد رخـسار کســـــی         در خــــزان خـســته ی دل واپـــــسی

عشق یعنی مرز و بوم نشناخـــتن         عشق یعــــنی دیـــن و دل را بـاخــتن

عشق یعنی یک تجلی از خـــــــدا        بــــهـر دیــــدار رخــش جـــانها فـــدا

عشق یعنی درد دیـــــــرین داشتن        در کـف خود جـــان شـــیرین داشــتن

عشق یعنی عزت جان و دل است        انــــــــقلاب اکــــبر آب و گـــل است

عشق یعنی قلب پرخـــــون داشتن        دل بـه قــید همـــچو افـــسون داشــتن

یک شقایق در میان دشت خـــــــار      باور امکــان با یک گـــــــل بــــــهار

در تنور عاشقی ســـــــــردی مکن      در مقـــام عشق نامـــــــــــردی مکن

عشق را دیدی خودت را پاک کـن       سینه ات را در حــضورش چاک کن

کاش جانــم در شـــراب عشق بـاد       خانه یی جانم خــــــــــراب عشق باد

هرکجا عشق آید و ســــــاکن شود       هرچه نامـــــمکن بود مـــــمکن شود

+ نوشته شده در  شنبه 1385/05/14ساعت 10:11  توسط متین مقصودی  | 

اين عشق چيست؟!

 

به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد.

به ابر گفتم عشق چيست؟باريد.

به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد.

به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد.

به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد.  

و به انسان گفتم عشق چيست؟

اشک از ديدگانش جاري شد و گفت: ديوانگيست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/05/01ساعت 15:39  توسط متین مقصودی  | 

چه تدبیر کنم

صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنمدل دیوانه از آن شد که نصیحت شنودآن چه در مدت هجر تو کشیدم هیهاتبا سر زلف تو مجموع پریشانی خودآن زمان کآرزوی دیدن جانم باشدگر بدانم که وصال تو بدین دست دهددور شو از برم ای واعظ و بیهوده مگوینیست امید صلاحی ز فساد حافظ تا به کی در غم تو ناله شبگیر کنممگرش هم ز سر زلف تو زنجیر کنمدر یکی نامه محال است که تحریر کنمکو مجالی که سراسر همه تقریر کنمدر نظر نقش رخ خوب تو تصویر کنمدین و دل را همه دربازم و توفیر کنممن نه آنم که دگر گوش به تزویر کنمچون که تقدیر چنین است چه تدبیر کنم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/04/21ساعت 12:36  توسط متین مقصودی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/04/19ساعت 14:49  توسط متین مقصودی  | 

خیال

پشت پلکهایم خبر بسیار بود. یک دنیا پشت پلکهایم پنهان بود. چه دنیایی! چه زیبا و دوست داشتنی!

خیلی دوست داشتم بدانم که خورشید صبح ها روی خود را با آب کدامین چشمه می شوید که در طول عمر خود اینگونه گشاده رو، پر انرژی و خستگی ناپذیر بر مردمان می تابد و سرود زندگی را برایشان زمزمه میکند.

سوار بر اسب خیال شدم. سر مست بودم از این رهایی، از این آزادی بی حد و حصر. می دانستم که اسبم یارای تاختن دارد و انگیزه من هم فراوان. فریاد کشیدم به سمت خورشید ... و دستم را به سوی افق نشانه گرفتم و تاختم... تاختم و پشت سر گذاشتم. سد ها و موانع را پشت سر می گذاشتم. کوچک و بزرگ. موانع بزرگی بود که با پرشهای بلند اسبم زیر پایم کوچک می نمود. که انگار هیچ وقت به این کوچکی نبودند.

من خوشحال بودم و با فریاد های بی معنی این هیجانم را به اسبم منتقل میکردم اسبم نیرو میگرفت و انگاری دیگر نمی تازید. انگاری پرواز میکرد. موانع اینقدر زیاد بودند که اسبم تنها مجال یکبار پای کوفتن بر زمین داشت. و بعد پروازی دوباره... همه را به سرعت پشت سر میگذاشت.

اگر بدانم که خورشید از آب کدام چشمه سیراب میشود، من هم میشوم یکی مثل خورشید. آنقدر نور افشانی میکنم که دیگر توانی برای این کار نداشته باشم... من هم می خواهم خورشید باشم. اگر چه کوچک. من هم میخواهم وجودی ملزوم برای همه باشم... می خواهم بتابم... در اوج وهم و ابهام و سرعت و پرواز و افق و خورشید و آب و تابیدن ... بودم که مادیانم ناگهان به زمین خورد... پلکهایم کنار رفتند و مرا تحویل زمین و زمینیان دادند.

دوباره مصیبت بودن بر من نازل شد. ولی اینبار دیگر خیال نبود و من واقعا بودم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/12ساعت 20:10  توسط متین مقصودی  | 

دوست داشتم

دوست داشتم با تمام عشق و اميدي كه در آرامگاه دلم وجود داشت باورت كنم و چنان باشم كه تو مي خواهی.

دوست داشتم شبي را تا صبح به تماشاگهء چشمانت بنیشنم تا باورت كنم و باور كنم چگونه ديدن و چگونه بودن را.

دوست داشتم كه شبي را تا صبح با تو نشسته و تمام عقده‌هاي دلم را برايت بازگو كنم تا شايد مرحمي بر زخم دل شكسته خود گذاشته باشم.

دوست داشتم كه چنان تو را پرستش كنم كه حتا مجنون ليلي اش را پرستش نكرده بود و مجنون به اين عشق و به اين گونه پرستش حسادت كند.

دوست داشتم تصويري از عشق و محبت بر صفحهء خونين دلم رسم كنم كه حتا فرهاد تصويري به اين واضعي از شيرين نكشيده باشد.

دوست داشتم در صدر عاشقان دنيا قرار گيرم.

دوست داشتم . . . .  ولي افسوس . . . .  حال نيز دوست دارم. . . .

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/08ساعت 12:8  توسط متین مقصودی  | 

عکس بیجان چه دهد غیر تسلی با دوست

   عکس بی جان چی دهد غیر تسلی با دوست       گل تصویـر مـرا غـیر تماشا بو یی نیـست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/07ساعت 10:20  توسط متین مقصودی  | 

گفتند

وقتي گريه كرديم گفتند بچه اي

وقتي خنديديم گفتند ديونه اي

وقتي جدي بوديم گفتند مغروري

وقتي شوخي كرديم گفتن سنگين باش

وقتي سنگين بوديم گفتن افسرده اي

وقتي حرف زديم گفتند پر حرفي

وقتي ساكت شديم گفتند عاشقي

حالا كه عاشقيم ميگن اشتباهه و گناهه....

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 13:44  توسط متین مقصودی  | 

چند بهانه ي دخترا

چند بهانه ي دخترا:

1 ـ فاصله سنيمون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي)

2 ـ من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي)

3 ـ من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره)

4 ـ تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست شدم)

5 ـ من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم کردم)

6 ـ ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگي)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/02/05ساعت 13:20  توسط متین مقصودی  | 

براي هيچ

با هم کنار برکه یی نشسته بوديم پرسيد:

براي چه زنده ماندي و زنده گي ميکني؟

در حاليکه که از ته دل فرياد ميزدم فقط براي تو، گفتم: براي هيچ!

پرسيدم تو براي چه زنده ماندي و زنده گي ميکني؟

پاسخ داد: براي کسي که براي هيچ زنده مانده و زنده گي ميکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/01/27ساعت 20:1  توسط متین مقصودی  |